-۱-

 

 

بلند میشه پنجره رو می بنده ؛<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

- چرا مدتیه سرمایی شدم اونم تو این فصل !

 

 دو سه دست لباس می پوشه ، یه پتو دور خودش می پیچه ،همه ی پنجره ها رو می بنده و پاهاشو تو بغلش می گیره !

 

- ای بابا چرا گرمم نمی شه ؟

 

نمی دونم راست می گن یا نه اما آدم وقتی که می خواد بمیره سردش میشه !

- ولم کن بابا ، حالمو بهم زدی با این سوسول بازیات ، دختره ی لوس !

- راست می گم به جون تو .

- به جون خودت ! حالا بشین یه ساعت واسه همین تغییر مسخره ی بدنت واسه من فلسفه بافی کن ... چرند نگو ... باز زدی تو فاز قاطی کردن ؟

- من که از اولم گفته بودم قاطی ام ، یادت نیست ! گفتی من از آدمای دیوونه خوشم میاد ، چیه همه مثل هم باشن ، ازت خوشم میاد چون خل بازی درمیاری ، ازت خوشم میاد چون مثل همه نیستی ، عاشق دیوونه بازیاتم دختر !

- برو بابا ، من غلط کرده باشم ، من گفتم عاشق خل بازیاتم ؟

- باشه ... مهم نیست ؛ اصلا فراموشش کن

- ببین من باید برم ، وقت کردم بهت زنگ می زنم ، تلفنت اشغال نباشه ها!

- خدافز

 

سردشه هنوز !

 

- خدا جونم دوستت دارما ، خودت که می دونی ؛ همه ی دنیا هم که بگن دیوونه ، بازم دوست دارم همین طوری بمونم ، آخه می دونی چیه ؟ اینجوری بیشتر با زندگی م حال می کنم ، تو رو نزدیک خودم حس می کنم ، حس می کنم تو بغلتم ! اونجوری گرمم میشه !

 

( صدای زنگ تلفن) ... پیغام گیر ....

 

- الو؟ تو که گفتی دارم یخ می زنم اسکیمو ! پس کجا رفتی ؟ الو الو ! دیوونه خونه ، کجایی؟ ببین من دارم یه چند روزی می رم شمال ، گفتم بهت خبر بدم که نگی نگفتی . برنگردم ببینم باز زدی یه بلایی سر خودت آوردیا ! .... راستی .... هیچی ولش کن . از طرف من یه چن تا پتوی دیگه دور خودت بپیچ ... یه موقع نمیری ! بای بای

 

- نمی دونم چرا گرمم نمیشه ، شاید دارم کم کم مثل بقیه میشم  ...  شایدم دیگه دلت نمی خواد بغلم کنی .... آره ؟

 

 

( از این به بعد شاید گاهی داستانکای کوچولویی اینجا بنویسم ، پس لزوماً واقعی نیستن )

 

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ali

سلام قشنگ بود ولی

صبا نسیم

قلم خوبی داری هرچی می نويسی خوبه....فقط مراقب باش!

آناهيتا

درکت می‌کنم چون اين روز‌ها سرما از زير پتو هم اذيت‌ام می‌کنه. ببخشيد که بعد از سال‌ها برای نوشتن چند تا جمله ساده و پيش پا افتاده اومدم.ولی باور کن تاب و توان ايست کردن ندارم.فقط يا علی.

sahar

تو هفتا آسمونم بگردم دوستی مثل تو نمی تونم پيدا کنم .چرااينقدر بزرگوار و مهربونی تو دختر ؟ نوشته هاتم عاليه . شعراتم که واقعا دوستشون دارم بازيتم که خيلی دلنشينه ! کی روی پرده سينما می بينيمتون خانوم؟

sahar

شرمنده آدرسمو اشتباه نوشته بودم ! از حضور انورتون پوزش می طلبم خانوم !

عارف

پشت سرش ميرفت اما هنوز از او فاصله داشت شايد فاصله من با او و او با من به وسعت چشمان اوست. داستان کوتاهت قشنگ بود. می خوام بیشتر باهم اشنا شیم به زنیم راجع به داستان نویسی

عارف

معذرت نوشتی پایین اشتباه بود. پشت سرش ميرفت اما هنوز از او فاصله داشت شايد فاصله من با او و او با من به وسعت چشمان اوست. داستان کوتاهت قشنگ بود. می خوام بیشتر باهم اشنا شیم و صحبت کنیم راجع به داستان نویسی

reza

منم دلک لک زده واسه بغل کردن خدا ... سلام . زيبا نوشته بودی . خدافز .

با من بمان

يه روزيه آدمی گفت:نميشه هرگز ..قطعا...نمیدونم یه سری دیگه...خوب نیست.ایجاز برا وقتیست که تو خودت رو سنجاق نکنی.

طرفدار

سلام..وبلاگ قشنگی داری ها!!‌خودمونيم..کارت درسته! آخه ميدونی چيه؟؟؟..چون رفيق مايی ديگه.....// شوخی بود .بگذريم..به من سر ميزنی؟؟؟...من که اومدم..نيايی ها!! منتظرم! پس تا دقايقی ديگه....بای..ثانيه ها در گذرند