!... بانوي


منزل
قديما
چاپار
 

پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤

 

بر می گردم!

 




در خون آبه ای از نداشته های دنيا زاده شده ام !


مرا برگردانيد ،


خانه ام را می خواهم ؛


خود ِ خودم را می خواهم ؛


برگردانيدم !



به چشمهایم نگاه نکنید ،


روزگاری ، قسم ِ بی دروغ ِ عاشقی بودند .


ولی اکنون جز دو حفره ی سیاه ِ تو خالی ...


نگاهم نکنید !



دوری کنید از من ،


مترسک ِ پوشالی که نگاه کردن ندارد !


از جانم چه می خواهید کلاغکان بی منقار ؟


می خواهم به ناکجاآبادی که متولد شدم برگردم ؛


کسی حرفی دارد؟



تولدم را به خاطر نمی آورم ،


خا نه ام را ، کاشانه ام را ، حتی تو را !


شرطمان را به سادگی ام باختم ،


بازیچه ی کدام تبانی شده بودم ، تو می دانی ؟


می خواهم برگردم !



نه آسمان ِ آبی می خواهم ....


نه زمین ِ کهنه ی متعفن را ؛


تنم ارزانی شما ،


فقط برگردانیدم !


.


.


.


.



دارم برمی گردم ، کسی نامه ای ، پیغامی، بوسه ی مکتوبی نداره براش ببرم ؟




 
 

...

 

جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

-۱-

 

 

 

بلند میشه پنجره رو می بنده ؛

 

- چرا مدتیه سرمایی شدم اونم تو این فصل !

 

 دو سه دست لباس می پوشه ، یه پتو دور خودش می پیچه ،همه ی پنجره ها رو می بنده و پاهاشو تو بغلش می گیره !

 

- ای بابا چرا گرمم نمی شه ؟

 

نمی دونم راست می گن یا نه اما آدم وقتی که می خواد بمیره سردش میشه !

- ولم کن بابا ، حالمو بهم زدی با این سوسول بازیات ، دختره ی لوس !

- راست می گم به جون تو .

- به جون خودت ! حالا بشین یه ساعت واسه همین تغییر مسخره ی بدنت واسه من فلسفه بافی کن ... چرند نگو ... باز زدی تو فاز قاطی کردن ؟

- من که از اولم گفته بودم قاطی ام ، یادت نیست ! گفتی من از آدمای دیوونه خوشم میاد ، چیه همه مثل هم باشن ، ازت خوشم میاد چون خل بازی درمیاری ، ازت خوشم میاد چون مثل همه نیستی ، عاشق دیوونه بازیاتم دختر !

- برو بابا ، من غلط کرده باشم ، من گفتم عاشق خل بازیاتم ؟

- باشه ... مهم نیست ؛ اصلا فراموشش کن

- ببین من باید برم ، وقت کردم بهت زنگ می زنم ، تلفنت اشغال نباشه ها!

- خدافز

 

سردشه هنوز !

 

- خدا جونم دوستت دارما ، خودت که می دونی ؛ همه ی دنیا هم که بگن دیوونه ، بازم دوست دارم همین طوری بمونم ، آخه می دونی چیه ؟ اینجوری بیشتر با زندگی م حال می کنم ، تو رو نزدیک خودم حس می کنم ، حس می کنم تو بغلتم ! اونجوری گرمم میشه !

 

( صدای زنگ تلفن) ... پیغام گیر ....

 

- الو؟ تو که گفتی دارم یخ می زنم اسکیمو ! پس کجا رفتی ؟ الو الو ! دیوونه خونه ، کجایی؟ ببین من دارم یه چند روزی می رم شمال ، گفتم بهت خبر بدم که نگی نگفتی . برنگردم ببینم باز زدی یه بلایی سر خودت آوردیا ! .... راستی .... هیچی ولش کن . از طرف من یه چن تا پتوی دیگه دور خودت بپیچ ... یه موقع نمیری ! بای بای

 

- نمی دونم چرا گرمم نمیشه ، شاید دارم کم کم مثل بقیه میشم  ...  شایدم دیگه دلت نمی خواد بغلم کنی .... آره ؟

 

 

( از این به بعد شاید گاهی داستانکای کوچولویی اینجا بنویسم ، پس لزوماً واقعی نیستن )

 

 
 

...

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir

 


پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | قديما | چاپار ]