!... بانوي


منزل
قديما
چاپار
 

شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸۳

 

 

 

امروز بدون شک روز آزمایش من بود!

 

خسته ام! آنقدر خسته که حتی بی اختیار اشک ها جاری می شن بدون اینکه از من اجازه بگیرن... چرایی در کار نیست! نبایدم باشه ... چون باید این اتفاق می افتاد.... شاید روزی بفهمم که اتفاق امروز بهترین گزینه بوده برای رهایی از بی شکیبایی، نا آرامی و....

 

نمی دونم!  خیلی سخته تحمل این روز ... کی شب می رسه؟ کی همه جا میره زیر چادر سیاه شب ؟ کی می تونم با اجازه ی خودم اشک بریزم؟

 

   ناملایمات ، بی کسی های گم شده ، روزگار غریبی شده ! وای ! من که اینقدر ضعیف نبودم.... من که ....

 

وقایع امروز اونقدر عجیب بود که هنوزم فکر می کنم یه خواب بوده ... باور کن!

 

یه شونه می خوام واسه هق هق .... کاشکی اینجا بودی.... نمی دونی چقدر الان بهت احتیاج دارم .... گفتنی ها زیادن .....

 

  هنوز شوک اتفاق امروز تو مغزمه ولم نمی کنه ......  

 

 هنوز درد سیلی روی صورتم که نمی دونم چرا باید می خوردم رهام نمی کنه ! نه بابا خواب نمی بینم ، جاش هنوز قرمزه ، می سوزه ....

 

خدایا داری آزمایشم می کنی ؟ باشه من که حرفی ندارم.... فقط صبر بده .... فقط صبر !

 

شایدم هنوز خوابم ........ يکی منو بيدار کنه ..... خواهش می کنم !

 

 
 

...

 

جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳

 

بابونه !

 

 

برای شبنم طلوعی ... که طلسم ترانه هايم را شکست !

 

 

 

فصل تبعید ستاره، تو شب کبود پاییز

فصل تنهاییه دستا، پشت ِ این پلکای لبریز

 

لحظه ی سکوت ِ یک دل، لحظه ی وداع بانو

عطر ِ بابونه ی وحشی، فصل ِ آخرین ِ جادو

 

 

بی خیال ! دنیا بزرگه، تو طلوع ِ بی غروبی

یه نبرد ِ نا برابر با مترسکای چوبی

 

 

آسمون ِ سرد ِ مغرب! ما دلُ به تو سپردیم

تک تک ِ ستاره ها رو تو سکوت ِ شب شمردیم

 

رگ ِ این خزونُ امشب، می زنیم با دشنه ی فال

سهم ِ تو بهار ِ گلریز، سهم ِ ما یه بوسه ی کال

 

 

بی خیال ! دنیا بزرگه، تو طلوع ِ بی غروبی

یه نبرد ِ نا برابر با مترسکای چوبی

 

 

 

 
 

...

 

دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۳

 

غريبانه !

 

 

 

غریبانه می ستایمت،

آنچنان که زمین آسمان را؛

گیسوان دختر مهتاب را می آرایی با پولک ستاره های اطلسی،

تا جادوی نگاهش به نابودی بکشاند مسافران شب های تنهایی را.

 

غریبانه می ستایمت،

چونان پریان دریایی که آوای آسمانی شان،

طلسم می کند مردان برهنه پای ِ عرشه ها را!

 

غریبانه می ستایمت،

تویی که زندانی معبد نیستی،

تویی که کعبه نمی خواهی،

تویی که بی پرده هستی پاک و مقدس ِمن!

 

غریبانه می ستایمت،

به دنیایی نمی فروشم عشقت را،

با تو تنها بودن را،

با تو گریستن را،

با تو جاری شدن را؛

 

غریبانه می ستایمت،

به جبران روز ازل

که غریبانه آفریدی ام !

 

 
 

...

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir

 


پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | قديما | چاپار ]