!... بانوي


منزل
قديما
چاپار
 

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤

 

من ... حوا !

 

 

به ياد آن اجراي پرخاطره ، پاييز 83، در آن سالن كوچك ِ استاد ... ، من ، حوا ، آدم !

 

 

خواهش مي كنم برگرد ، نمي خواي برگردي؟

اصلن نمي خوام برگردي . مگه وقتي بودي چه غلطي مي كردي؟ دائم تنها بودم . هنوزم هم هستم. من خوش بخت بودم . نبودم؟...

لعنتي !... تنهام. نمي فهمي ؟نمي تونم خاكش كنم . برگرد.

امروز هم مثل تمام روزهاي ديگه منتظر مي مونم. پرده رو مي كشم. شمعها رو خاموش مي كنم . در رو باز مي ذارم تا وقتي مياي، سايه ت بيفته توي اين خونه...

چرا اينقدر طولش دادن؟

يعني الان تموم شده؟ چي ممكنه پيش كش كرده باشن؟ حتمن اين دخترا مي دونستن. كاش ازشون مي پرسيدم. من اگه جاي هابيل بودم اون دوتا بره ي سياه ِ بانمك رو مي دادم و اگه جاي قابيل بودم ، اون درخت نارنج بالاي تپه رو ... قابيل !

هر روز . تموم روز. جهت ِ باد و جريان آب رو پاييدم ، كه نكنه دريا تورو از من بگيره. كه تنها بمونم... نكنه دريا تو رو از من گرفته باشه؟ نكنه من اينجا بمونم تنها ، براي هميشه ، با بچه هاي مرده م و بي نهايت روزها و شبهايي كه سكوتشون خفه م مي كنه ، نه ! تو برمي گردي. برمي گردي؟

مي شنوي؟ صداي خنده ي منه. مال شبي كه جسد آدم رو پيدا كردم. زير ِ نور ماه ، عين خواب گردا توي ساحل راه مي رفتم. اون خيلي زيبا شده بود. لبهاش كبود بود و مژه هاش خيس... داشت بهم لبخند مي زد و من خنديدم. كنارش نشستم و قهقه زدم. اون برگشته بود پيشم و من مي تونستم به دوشش بكشم و فردا با طلوع آفتاب كنار هابيل و عازورا بخوابونمش. نه ديگه برنمي گردم. حتي براي اينكه برگ هاي خشك رو از روي قبرهاشون كنار بزنم و براشون لالايي بخونم.

نمي خوام روزي رو ببينم كه اقليما و قابيل برمي گردن و از من مي خوان براي بچه هاشون لالايي بخونم... چرا من هيچ وقت بچه نبودم؟

يه وقتايي فراموش مي كنم اونقدر دورم كه كسي صدامو نمي شنوه. يه وقتايي فراموش مي كنم كه صدام رو خودم هم نمي شنوم. يه وقتايي هم فراموش مي كنم حتي حرف بزنم...

 

 
 

...

 

 
L O G O

شماره بازديد

وضعيت من در ياهو

پيوند
pedramp.persianblog.ir

 


پشتيباني
Persian Blog

 
[ منزل | قديما | چاپار ]